تبليغاتX
کرانه ها

کرانه ها

با تو عاشق ماندنی است

 

  روايت است از حكيمه بنت محمّد بن الرّضاعليهم السّلام  كه گفت: ابومحمّد عسكرى‏عليه ا

لسّلام    در شب نيمه ى شعبان كس به من فرستاد كه اى عمّه، امشب نزد من روزه گشاى 

كه خداى تعالى تو را شاد گرداند به ولىّ خود و حجّت خود بر خلقش و خليفه ى من بعد از من.

حكيمه گفت: مرا از آن، شادىِ عظيم دست داد. پيش وى شدم و او در صحن سراى نشسته

 

بود و كنيزكان وى در گرد. گفتم: فداى تو باد جان ما، خلف از كه خواهد بود؟ گفت: از نرجس.

من برجستم و نزد نرجس شدم و وى را ديدم، هيچ اثر حمل بر وى نبود. پس نزد ابى‏محمّد

شدم و گفتم: هيچ اثر حمل بر وى ظاهر نيست... آنگه گفت: چون وقت فجر شود، ولادت خلف

ظاهر شود. اى عمّه، خلف مثل موسى است كه مادر موسى به وى حامله بود و ازو اثر حمل

ظاهر نبود و هيچ‏كس آن سِرّ را ندانست تا وقت ولادتش.

 

پس من نزد نرجس شدم و وى را بدان خبر دادم و از حالش پرسيدم. گفت: يا مولاتى! من اثر

حمل در خود نمى‏بينم. حكيمه گفت: همه شب نزد نرجس مى‏بودم و گوش مى‏دادم و منتظر

تا نزديك طلوع فجر. پس به خاطرم گذشت كه صبح نزديك شد و هيچ اثر ظاهر نيست. فى

الحال ابومحمّد عسكرى آواز داد كه يا عمّه! شك مكن كه ولادت نزديك شد. من خجل شدم.

 

ناگاه نرجس از ميان خانه برجست ترسان و لرزان. من وى را در بغل گرفتم. ابومحمّدعليه

السّلام  آواز داد كه يا عمّه! (اِنّا اَنْزَلْناهُ) برخوان. من، (اِنّا اَنْزَلْناهُ)، خواندن گرفتم. كودك نيز در

شكم مى‏خواند چنان كه من مى‏خواندم. ناگاه كودك بر من سلام كرد. من بترسيدم و متعجّب

گشتم. ابومحمّدعليه السّلام  آواز داد كه اى عمّه! تعجّب مكن از امر حق تعالى كه خداى

تعالى ما را در كودكى به سخن آورد و در حال بزرگى ما را حجّت گرداند. در اين بوديم كه

نرجس را از نظر من غايب كردند و وى را نمى‏ديدم چنان كه گفتى ميان من و ميان وى حجابى

كردند. پس من نزد ابى‏محمّدعليه السّلام دويدم و فرياد برداشتم از اين حالت.

 

فرمود: اى عمّه! مترس و بازگرد كه حجاب زايل شود و تو او را فى‏الحال ببينى. پس به جاى

خود شدم. نرجس را ديدم كه اثر نور عظيم بر وى ظاهر شده و كودك را ديدم به سجود افتاده،

زانوها به زمين و انگشت سبّابه برداشته، مى‏گفت:

 

اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اللَّهُ وَاَنَّ جَدّى مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَاَنَّ اَبى عَلِيّاً وَلِىُّ اللَّهِ.

 

آن گاه يك يك امام را ياد مى‏كرد تا به خود رسيد، گفت: خدايا! وعده‏اى كه مرا كرده‏اى روا كن

و كار مرا تمام كن و قدم مرا ثابت دار و زمين را پر قسط و عدل گردان!

 

 پس ابومحمّد عسكرى‏عليه السّلام  آواز داد كه يا عمّه! او را نزد من آر! من او را برداشتم و

نزد وى بردم. بر پدر خود سلام كرد. ابومحمّدعليه السّلام وى را از من فرا گرفت و مرغان سبز

ديدم كه بر سر وى پرواز مى‏كردند. من از آن پرسيدم. ابومحمّد گفت: فرشتگان‏اند و اشارت به

يكى از ايشان كرد كه بزرگتر بود و گفت: اين جبرئيل است. پس ابومحمّد، خلف را به جبرئيل

سفارش فرمود. آن گاه زبان در دهن مبارك خلف كرد و خلف، زبان مبارك پدر بزرگوار خود بسيار

مكيد. آنگه پدر، پسر را گفت:

 

اُنْطُقْ بِاِذْنِ اللَّهِ تَعالى

 

سخن گو به فرمان خداى تعالى.

 

گفت:

 

(اَعُوذُ بِاللَّهِ السَّميعِ الْعَليمِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ! بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحيمِ وَنُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى

الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ وَنُ’مَكِّنَ لَ’هُمْ فِى الْأَرْضِ وَنُرِىَ

فِرْعَوْنَ وَهامانَ وَجُنُودَهُما مِنْهُمْ ماكانُوا يَحْذَرُونَ).

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 20:14  توسط علی  | 

 

چرا اینقدر بر کفر خویش اصرار می ورزید، به خدا سوگند اگر امروز رسول اعظم در میان ما بود با فتوایی ریختن خونش رامباح می دانستید که او با شکم بارگی هاتان، با حرم سرایتان، با عیش و نوشتان، با پیمانه بر پیمانه شیطان کوبیدنتان همراه نبود.

اگر این دین شماست، اگر حرام کتاب محمد حلال شماست، من کافرم و دعا میکنم روزی که حق ظهور خواهد کرد رگ های گردنم نه به دستان ابلیسیان غرب، بلکه به تیزی شمشیر دشمنان خداوند بر زمین بریده شود.

ای وهابین چشم بر زنا دوخته! ای وهابیان شیطان پرست خود باخته! ای ثروتمندان زر اندوخته، شاید گرفتار امهال خداوند جبار گشته اید که طاقت و صبر مولایم علی سر نیامده است و گرنه چنان به خاک ظلت گرفتارتان می کردیم که مورخان سرنوشت صدام را داستانی نیکو در بر قصه شما روایت کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:27  توسط علی  | 

امروز همه با خود می اندیشند غزه در میان آتش خشم صهیونیسم در حال سوختن است

با خود فکر کردم شاید اکنون و غزه آنجایی باشد که بتوان مفهوم جمله آسمانی زینب را فهمید

ما رایت الا جمیلا

آن که می سوزد سران باده پرست عرب هستند که در شعله های جهنم خشم ایزد منان در حال سوختنند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:52  توسط علی  | 

به یاد عاشورا

این روزها کوچه های شهرم عزادار شده اند،

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:11  توسط علی  | 

 

 

سلام

امروز می خواهم بنویسم ولی نمی دانم چه بنویسم. از کجای زندگانی باید گفت؟ از غم و دل فسردگی یا از خند ه های مستانه؟ از شکستن عهد ها یا از بستن پیوند ها. از آسمان ابری امروز یا از خشکسالی دل ها.

از او بگویم یا لحظه رخصت دهم تا او از من بسراید؟ از صورتک های خیالی یا از حقیقت های تلخ و لی تو خالی. از چشمه خشکیده شعرم بگویم یا از آینده سخن برانم.

شاید بخوام اندکی غزل سرایی کنم. مطلعش تو باشی و آخرش بیتی خالی، خای چون من. خای چون ذهن دست نایافتنی.

شاید این صبح دل انگیزترین صبحگاه زندگانیم باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 6:47  توسط علی  | 

 

باز امشب در کنار سکوی آن در چوبی که در امتداد دو چینه کاهگلی قرار گرفته است می نشینم.

روی سکو نمینشینم، در کنار آن بر روی خاک های کوچه آرام میگیرم.

کم کم بغضم می ترکد و اشک هایم جاری میشود.

پشتم می لرزد.

تنهایم

و تو خوب میدانی

و تو خوب می دانی فقرم و بی کسیم را

نمی دانم با تو باید چه گفت، از کجا گفت

دیگر به پایان خویش نزدیک می شوم

آری

این در چوبی کهنه را باز کن

و مرا ببین

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:20  توسط علی  | 

 

 

حاج علی،دیشب بد خراب کردی،خجالت بکش

اون فیلم رو هنوز یادت هست؟ شدی همونایی که ....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 7:46  توسط علی  | 

 

شاید یه کم طولانی باشه! شاید یه کم تکراری باشه! ولی باز هم بخونیدش، یقین دارم شما هم مثل من با هر بار خوندنش اشک هاتون جاری میشه!!!


اتل متل يه بابا
دلير و زار و بيمار
اتل متل يه مادر
يه مادر فداكار

اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غير اون دوتا
هيچ كسي رو ندارن

مامان بابا رو مي‌خواد
بابا عاشق اونه
به غير بعضي وقتا
بابا چه مهربونه

وقتي كه از درد سر
دست مي‌ذاره رو گيجگاش
اون باباي مهربون
فحش مي‌ده به بچه‌هاش

همون وقتي كه هرچي
جلوش باشه مي‌شكنه
همون وقتي كه هرچي
پيشش باشه مي‌زنه

غير خدا و مادر
هيچ‌كسي رو نداره
اون وقتي كه باباجون
موجي مي‌شه دوباره

دويدم و دويدم
سر كوچه رسيدم
بند دلم پاره شد
از اون چيزي كه ديدم

بابام ميون كوچه
افتاده بود رو زمين
مامان هوار مي‌زد
شوهرمو بگيرين

مامان با شيون و داد
مي‌زد توي صورتش
قسم مي‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضي
زشته ميون كوچه
بچه داره مي‌بينه
تو رو به جون بچه

بابا رو كردن دوره
بچه‌هاي محله
بابا يه هو دويد و
زد تو ديوار با كله

هي تند و تند سرش رو
بابا مي‌زد تو ديوار
قسم مي‌داد حاجي رو
حاجي گوشي رو بردار

نعره‌هاي بابا جون
پيچيد يه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم

مامان دويد و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گريه مي‌گفت
كشتند بچه‌هارو

بعد مامانو هلش داد
خودش خوابيد رو زمين
گفت كه مواظب باشين
خمپاره زد، بخوابين

الو الو كربلا
پس نخودا چي شدن؟
كمك مي‌خوايم حاجي جون
بچه‌ها قيچي شدن

تو سينه و سرش زد
هي سرشو تكون داد
رو به تماشاچيا
چشاشو بست و جون داد

بعضي تماشا كردن
بعضي فقط خنديدن
اونايي كه از بابام
فقط امروزو ديدن

سوي بابا دويدم
بالا سرش رسيدم
از درد غربت اون
هي به خودم پيچيدم

درد غربت بابا
غنيمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌هاي مرده

اي اونايي كه امروز
دارين بهش مي‌خندين
براي خنده‌هاتون
دردشو مي‌پسندين

امروزشو نبينين
بابام يه قهرمونه
يه‌روز به هم مي‌رسيم
بازي داره زمونه

موج بابام كليده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسي
هر چيزي رو كه كشته

يه روز پشيمون مي‌شين
كه ديگه خيلي ديره
گريه‌هاي مادرم
يقه تونو مي‌گيره

بالا رفتيم ماسته
پايين اومديم دروغه
مرگ و معاد و عقبي
كي ميگه كه دروغه؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:44  توسط علی  | 

 

 

 

ماه رمضان آمد و رفت

ما ماندیم و....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 20:45  توسط علی  | 

 

شاید باید از صفحات دفتر خاطراتم که به نام تو نقاشی شده گذشت.شاید مهربانی ام آنقدری باشد که نخواهم این چند برگ کهنه را پاره کنم.

شاید دفتر تازه ای خریدم و خاطراتت را به مرد نمکی کوچه مان فروختم.شاید هم به جای پولش لنگه دمپایی بگیرم و هر روز گربه حیاطمان را مهمان نوازش خویش !!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:45  توسط علی  | 

 

دوباره ولادت آقا شد و من دست خالی از راه رسیده ام

چرا کسی با من سخن نمی گوید و مرز سرزمین سکوتم را نمیشکند

شاید این خود من باشم که در ها را به روی همه بسته ام

باید درها را باز کنم و بار دیگر نفسی تازه کنم

شاید در پشت آن تپه بلند

در پس آن هیاهوی وصف ناپذیر بازار عالمیان

شاید

شاید تو را بیابم

تنهایم مگذار که میمیرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:21  توسط علی  | 

 

شاید دیگر وقت آن رسیده است که دل بشویم

و شاید لحظه دیدار برای همیشه از دست رفت

غمگینم و پرنده قلبم تو گویی هزاران سال است در کنج ویرانه سینه ام آرمیده است

تو، با تو ام

شاید فردا تو را ببینم

اما

چشم هایم را به راه دور نخواهم دوخت و در پای چینه کهنه تارخ نخوام نشست

شاید فردا تو را در میان برگ های دفتر خاطراتم جستجو کنم

شاید خیال با تو بودن برای من از احساس با تو بودن بسی شیرین تر باشد

نمی دانم

نمیدانم به کجا خواهم رفت که نشانی خویش را به تو دهم

می روم

و می مانم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:17  توسط علی  | 

 

باز در ناز چشمانت گمم و در آیینه بی غبار نگاهت وجود من لبریز از عدم  است

بر اوج تاریخ ایستاده ام و در بی کران آرزوی خویش با خدای خود نجوا میکنم

آه چه میشد اینک پایان بی انتظار تاریخ باشد

و من آخرین بازمانده از تبار سیه روزان در امید به گل نشسته

ای گل زیبای وجود

بی توام لحظه ای مباد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:6  توسط علی  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:49  توسط علی  | 

به ياد سيد حسن

 

هر چند که از آينه بی رنگتراست

ازخاطر غنچه هادلم تنگتراست

بشکن دل بينوای مارا ای عشق!

اين ساز شکسته اش خوشآهنگتراست!

 

درپرده ی سوزوساز هم می خنديم

با داغ درونگداز هم  می خنديم

چون لاله ی نوشکفته ای درباران

از گريه پريم وباز هم می خنديم!

حسن حسينی(مسيحا)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:33  توسط علی  | 

 

خدای من سلام

وقت داری چند دقیقه ای با تو درددل کنم!

اول اینو بگم که خیلی دوستت دارم هرچند که همونقدر شرمنده وجود توام.

خدای من،خوب میدونی چقدر سخته وقتی که درون یک غالب ناصحیح به اصطاح اخلاقی گیر کردی و به اونی که دوستش داری نمیتونی با تمام وجود بگی دوستت دارم،بابا لا مسب من خاطرخوات شدم .

که اگه بگی هیچ فرقی بین تو و لات های بی سر و پای توی خیابون قائل نیستند.چقدر سخته وقتی دست نوشته های عشقت رو می خونی که از شکست خوردن و دوست داشتن نوشته.

یادت هست چند وقت پیش که محمدرضا از قم استخاره ای برای من گرفت عجب جمله های امید آفرینی از قول تو برای من نقل کرد.

حسرت به دل دارم که ای کاش میفهمید و دعا میکنم و با هرچه دارم و ندارم از تو میخواهم که بفهمد.

بفهمد نادیده هم میشود عاشق شد.نادیده هم میشود به چشمان سیاه سحرانگیز دل بست.

بفهمد چشم بسته هم میتوان جمال را دید و مسحور تابش آسمانی عشق گردید. میتوان عاشق بود و هیچ ندید.میتوان هیچ ندید و عاشق شد.

میتوان چشم در چشم آسمان به ناهید دل بست.

ای کاش می فهمید.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:50  توسط علی  | 

 

گاهی به بی نهایت عالم رسیده ایم

گاهی در اندیشه یک کوچه مانده ایم

بر اوج بخت گهی پا نهاده ایم

گاهی به قعر چاه ظلمت خزیده ایم

بر برگ دفتر خطا ، مشق ها نوشته ایم

چشم امید به خطی صواب بسته ایم

ما کز به کام یار رسیدن به چشمی بسنده ایم

افسانه ای جمیل به محفل عشاق گشته ایم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:30  توسط علی  | 

 

ديري است در هواي شكفتن نشسته ايم

چون بلبلي به خون نشسته

به بال شكسته

اميد بسته ايم.

از خون دل به پرده هستي نقش برزديم

خود نقش ناب به بال پروانه گشته ايم.

از بس كه ناز و تنعم كشيده ايم،

گويا گميم،ز بند منيت رهيده ايم.

از پير و باده و مي سال هاست مانده ايم

خود پير باده كش به غم خانه گشته ايم.

ما از كرامت صاحب كرمتان،

دل كنده ايم و چشم به دست گدايان نهاده ايم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:39  توسط علی  | 

 

امروز روبروی درخت آلبالوی وسط باغچه -که تازه چند وقتیست لباس حریر سفید خودش رو به تن کرده و باز مثل سال های گذشته پیش چشم های من طنازی می کنه و دلبری و من دوباره مست شده بودم  از نگاه به رقص زیبای معشوقه ام در نوای باد- نشسته بودم. خاطرات گذشته ی نه چندان دور دوباره و دوباره در این ذهن مشوش مست گونه تکرار می شد و هم آزرده خاطرم میکرد و هم لبخند ملیحی رو روی لبهام می نشوند. یه دفتر خاطرات که اگه میشد دوست داشتم حداقل نصف از کاغذ های اون رو پاره میکردم و جلوی چشم های خودم توی شومینه اتاق می اندختم. راستی بگم چرا وقتی به بعضی از خاطرات گذشته فکر میکنم خندم میگیره. به اینکه چقدر دیر بزرگ شدم و رسم بزرگ بودن رو یاد گرفتم .چقدر دیر فهمیدم شاید بیشتر مواقع صداقت و پاکی ،حرف دل و جوونمردی توی روابط آدم بزرگ ها جایی نداره!!! و من نفهمیده باز هم اصرار میکردم و پوزخندهای پنهانیشون رو نا دیده میگرفتم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:22  توسط علی  | 

دور دست ها

 

گاه خسته ايم و دلمرده،گاه شاديم و مي خنديم اما پر از غصه.مانده ايم كه زندگاني چيست! نمي دانيم در كجاي تاريخ ايستاده ايم. مي گويم خدا چون كه گفته اند بگو خدا. ديروزمان امروز شد و به چشم بر هم زدني امروزمان فردا. گوشه اي مي خواهم تا عزلت پيشه كنم و بشناسم خود را. خود را بي اين و آن، تنهاي خود، آنچه را كه خود هستم و باز بي هيچ چيز ديگر خود است. بنشينم و بنويسم. انشايي بنويسم و با خدا بگويم. بنويسم خدايا آنقدر برايم تكرار شده اي كه شايد تو را از دست داده ام . شايد آنقدر نامهرباني ديده ام كه مهربانيت سرابي شده استبراي فرار از عقده هاي ناشكفته و بغض هاي خاموش من.شايد و شايد...

آيا در اين تاريخ نا شناخته انسانيت، كسي همتاي من احساس خستگي كرده است!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 11:17  توسط علی  |